تبليغاتX
هرچی که دوست داری


هرچی که دوست داری

به تماشا سوگند و به آغاز کلام و به پرواز کبوتر از ذهن واژه ای در قفس است...

و نا گهان چه زود دیر شد.

تنها زمانی کوتاه در کنار همدیگر بودیم و پنداشتیم که عشق هزاران سال

می پاید.

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:55توسط رضا |
پوزش

پوزش


گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

 

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

 

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

 

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام

 

پوزشم را مي‌پذيري،

                     بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.


+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت8:54توسط رضا |
علم یا ثروت !

نصف النهار مدارهای انشاء بود

 

 علم یا ثروت !

 

   روی کاغذ می نویسم

 

      فقر

 

        زباله ای می شود

 

در ماشینهای بازیافت شهرداری

 

  یکی خوب می داند

 

    دانش ثروت نمی زاید

 

      بازیافت انشایم

 

         کتابی می شود از جنس فقر

 

           برای عبرت

 

 برای سنگسار زنی فاحشه

 

   که توبه ی نصوح را تاج سر می کند

 

     تا فلاخن دست تو

 

   تسبیح ذکر مداحان ثروت  باشد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت15:38توسط رضا |

«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي می‏توانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»
دكتر شریعتى‏

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت15:0توسط رضا |

نگارا بر سر کوی ات

 دلم را هیچ گر بینی

 ز من دل خسته یاد آور

 شبت خوش باد من رفتم

 

 

                                                        همین...!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت14:42توسط رضا |

تو به من خندیدی و نمی دانستی من با چه دلهره ای سیب را از باغچه همسایه دزدیدم باغبان از پی

من سخت دوید سیب دندان زده را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو

افتاد به خاک و تو رفتی  هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام ...

 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 

که چرا باغچه کوچک ما

سیب نداشت...

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت8:17توسط رضا |
کاش می دانستم
کاش می دانستم بعد از مرگم اولین اشک از چشمان چه کسی جاری می شود

و آخرین سیاهپوشی که مرا به فراموشی می سپارد چه کسی خواهد بود

تا قبل از مرگم جانم را فدایش کنم......

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم

که گویا قبل از هر فریادی لازم است

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم کشتم

من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

 

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودن

همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت عشقم مرد یارم رفت .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت11:46توسط رضا |
خلوتی برای اندیشیدن......
 

اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت

اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند

اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....

فقط از فهميدن تو مي ترسند. "      دکتر علی شریعتی

.........................................................................

پل سارتر: از همه اندوهگين تر کسي است که از همه بيشتر مي خندد

......................................................................................

وين داير: اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند

...............................................................................................

ناپلئون: من در جهان يک دوست داشته ام و آن خودم بوده ام .

........................................................................................................

مارکز: هرگز وقتت را با کسي که حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند نگذران .

......................................................................................................................................

کانت: چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن .

..........................................................................................................................................

جرج آلن : اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند       .

......................................................................................................................................

ميکل آنژچه غصه هایی بخاطر اتفاقات بدی که هرگز در زندگی ام پیش نیامد خوردم.

......................................................................... 

ویل کارنگی:راه نفوذ در دیگران، دانستن آرزوهایشان است.

............................................................................ 

چارلی چاپلین: دنیا به قدری بزرگ است که برای همه جا هست به جای آنکه جای دیگران را بگیرید سعی کنید جای خود را بیابید..

.......................................................................................................................................

اورپیدس: نیکوست، که ثروتمند باشی و پرتوان، اما نیکوتر است که دوستت بدارند .

........................................................................................................................................

جیمز آلن شما به همان اندازه که بخواهید کوچک، و به همان اندازه که آرزو کنید بزرگ می شوید .

......................................................................................................................................

دکتر علی شریعتی :بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت16:46توسط رضا |
کوچک ولی بزرگ
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه‌های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره‌ای هفت رقمی. مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد.
پسرک پرسید،" خانم، می‌توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن‌ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می‌دهد."
پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می‌گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده‌رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می‌کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود".
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر این‌که روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می‌سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می‌کنه
+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت16:45توسط رضا |
یک فصل از زندگی

مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:

پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.

پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!

مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید! شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسلیم شوید، امید شکوفایی ” بهار” ، زیبایی “تابستان” و باروری “پاییز” را از کف داده اید!

مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!

زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛

در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت16:45توسط رضا |